دهم اسپند ماه 1388 در اعتماد رو هم تخته کردن، من هم بنا به قراری که بود دیگه بایست این جستار رو ببندم چون نه اعتمادی هست و نه دستور آشپزی.. ولی جنبش همچنان ادامه داره و اصطلاحا سبز ها ایستاده اند.. بنده که بارم رو بستم، کارامم کردم و بزودی میرم حبسم رو بکشم، کی بیان در زندون رو باز کنن بگن کشور آزاد شده بیاید بیرون نمیدونم!
ابراهیم خان هم در واپسین نوشتارش اینطور نوشته که :
قصه ما به سر نمی رسددر شبی سرد و زمستانی که باران می بارید، خاله پیرزن در خانه کوچک خود نشسته بود که صدای در به گوش رسید. پشت در
محمد علی توقیف بود. خاله پیرزن او را راه نداد و گفت خوشحال نباش. در نهایت ما میزبانیم و تو مهمان ناخوانده. حتی اگر خودت را لوس کنی و بگویی... بذارم برم ؟ به تو خواهیم گفت حتما برو. همین حالا برو. چرا که
ما ماندنی هستیم و تو رفتنی.قصه ما به سر نمی رسد...
5 بعد از ظهر - دوشنبه 10 اسفند 1388تارنمای سبز ابراهیم رها :
http://ebrahimraha.com