برگه: 1 2 [3]   پایین
  فرستادن به دوستان  |  چاپ برگه  
نويسنده جستار: دستور آشپزی رها (ابراهیم رها) - انتشارات روزنامه اعتماد!  (شمار بازدید ها: 1673 بار)
مصطفی شفیعی
گرداننده همه تالار ها
دیگه همه میشناسنش
*****
آفلاین آفلاین

شمار نوشته ها: 415



WWW
« پاسخ #30 : 03 بهمن 1388,ساعت 06:52 »

آشپزی رها پایان یافت! اعتماد هنوز چاپ می شه و ایشون ترجیح دادن بیش از این سانسور و سرکوب رو بر نتابند...

مردم کجایین که رهاتونو کشتن!
    
چیزهایی که در روزنامه اعتماد تحت عنوان "آموزش آشپزی" می نویسم، با چیزهایی که چاپ می شود خیلی تفاوت دارد. بعد از سال ها نوشتن در مطبوعات، پس از سال ها نوشتن طنز روزنامه (گاهی در سه روزنامه، همزمان) به واقع خطوط قرمز را گم کرده ام. یا من گم کرده ام یا محمدعلی توقیف (رامین سابق). خیلی به مطبوعات فشار می آورد.

برای آنکه شما هم شریک این ماجرا شوید قوانین نانوشته این روزهای ستونم را در اعتماد، اینجا می نویسم.:

1- اسم محمود احمدی نژاد تا چند روز پیش بعضی وقت ها از مطلب حذف می شد. الان چند روزیست کلا حق ندارم این اسم را بنویسم! بالکل حذفش می کنند.
2- هر مطلبی که به محمدعلی توقیف مربوط باشد، کلا قدغن است و در صورت نوشته شدن به طور کامل حذف می کنند.
3- مطالبی که کوچکترین نقدی به وزارت ارشاد وارد کند به طور کل حذف می شود.
4- تمام مطالبی که درباره کامران دانشجو باشد حذف می شود.
5- از عبارت «حوادث پس از انتخابات» به هیچ وجه نباید استفاده کنم. در بهترین حالت و حد اکثر اجازه می دهند بنویسم «حوادث اخیر».
6- از عباراتی که جنبش سبز را به ذهن متبادر کند نباید استفاده کنم.
7- در مطالب بعدی ام نباید بنویسم که مطالب قبلی ام سانسور شده است.
8- اگر چیزی در مورد مهرداد بذرپاش بنویسم حذف خواهد شد.
9- مطالبی که به نوع حاوی اطلاع رسانی در مورد تخرکات و تجمعات و ... مربوط به اعتراضات مردم باشد قدغن است.
10- به شب نشینی زندانیان برم حسرت / که نقل مجلسشان دانه های زنجیر است
پنجشنبه 26 آذر 1388

یا حسین

پیش از تحریر: کماکان مطالبم با سانسوری عجیب و غریب و کاملا بی سابقه در اعتماد چاپ می شود. بی سر و ته و گاهی هم بی مزه. گاهی هم اصلا چاپ نمی شود. مثل مطلب روز پنج شنبه سوم دی که با وجود آنکه جدی بود، کلا قلوه کن شد و من تصمیم گرفتم آن را سر همین کوچه خودمان برایتان بخوانم.

یا حسین چند روزی است که در این ستون به مردم قورمه سبزی نذری می دهم. از من بنده در این شرایط و این روزها همین برمی آید. توان اندکم را به بزرگی خودت ببخش یا حسین.

یا حسین تاسوعایت نزدیک است و ما زیر علمت سینه خواهیم زد. توانمان ده که نامت را به جان و به بلندای هَل مِن ناصرت فریاد بزنیم... یا حسین!

یا حسین، ما گرفتاریم. بر ما روا نباشد طرح جر خوردگی اقتصادی، بر ما روا نیست که هر قدر سوال کنیم، آن هم با سکوت و آرامش که جسارتا این 63 درصد که می فرمایید کو؟! و هیچ کس جواب ندهد. بر ما روا مدار که در این روزهای محرمت زیر لب به شکوه بگوییم «نذر ما رو دزدیدن/ دارن باهاش پز می دن» یا حسین.

یا حسین، سالار آزادگان، ما دوست تر داریم تو را همچون تمام این سال ها به نام زیبایت صدا بزنیم. تو البته سیدالشهدایی، تو البته اباعبداللهی اما این که می بینیم دیوارهای کوچه ها ای سیدالشهدا، ای اباعبدالله، از «یا حسین» خالیست، دلتنگمان می کند. هرچند که بر تمام پارچه ها بنویسند یا سیدالشهدا، یا اباعبدالله ...، و هرچند که دلداده سید شهیدان باشیم و محزون ماتم اباعبدالله.

یا حسین ما تو را دوست داریم. ما این روزها را که نام تو در خیابان ها پیچیده و می پیچد دوست داریم. ما نذری تو را دوست داریم. ما تکایای تو را دوست داریم ... ما باتوم را دوست نداریم. ما اگر کسی دلخور نمی شود، گاز اشک آور را هم دوست نداریم و اگر جسارت محسوب نکنند از گاز فلفل هم بدمان می آید!

یا حسین، این روزها هر کس برای خودش از ته دل، چیزی می خواهد. این سطرهای آخر را به جِد و به جان از تو می خواهم:

یا حسین ما مردم را یاری کن، ما مردم را یاری کن، ما مردم را یاری کن. یا حسین، ما طنز نویس ها را از نظر دور مدار. منِ روزنامه نویس را هم و همه دوستانم را و همکارانم را که این روزها با این محمدعلی توقیف، روزهایشان شب می شود مدام. یا حسین طنز نوشتن سخت شده. نوشتن هر سطرش سخت شده. نوشتن هز واژه اش سخت شده. ما را دریاب. دست های بی پناهی مان را بگیر.

یا حسین، پسرکم یک بار وقتی همراه مادرش بوده و دوستان در خیابان داشته اند امنیت را به شدت برقرار می کرده اند، خیلی نگران شده بود. او مدتی است از من در مورد برقراری امنیت سوال هایی می پرسد. او تنها چهار سال و نیم دارد. نه من و نه مادرش جوابی که خیالش را راحت کند نداریم. از تو می خواهم خیال پسرکم را و خیال همه ملت ایران را راحت کنی! یا حسین، به قورمه سبزی های من برکت بده که قورمه سبزی تا همیشه رنگش سبز است یا حسین.

پس از تحریر: این روزها هر آنچه در ستونم در مورد آیت الله العظمی منتظری نوشتم، حذف کردند. افسوس.
جمعه 04 دی 1388

روزهای هیجان انگیز
      
توضیح: دوستان زیادی اصرار داشتند برای یک بار هم که شده یک نمونه از مطالب سانسور شده در اعتماد را به صورت کامل در سر کوچه بگذارم. مطلب «روزهای هیجان انگیز» نمونه ایست از چیزی که نوشته می شود و قیاس آن با چیزی که به چاپ می رسد.

سبزی پلوی امروز را بسیار هیجان انگیز شروع می کنیم چون مسئولین گفته اند «دستگیری در هر ساعتی قانونی است» آدم اساسا لذت می برد. خبرها و اظهار نظرهای مسئولین آنقدر شگفت انگیز است که آدم در پوست خودش جا نمی شود. مثلا: مژده مژده به علاقمندان و داوطلبان عزیز، اعدام در پنج روز. با یک تظاهرات می توانید پنج روزه اعدام شوید. یا بر فرض: ما در خدمتتان هستیم تا در هر ساعتی از شبانه روز شما را دستگیر کنیم. یا، دستگیری 24 ساعته با ایاب و ذهاب رایگان! به هر حال جای تشکر دارد و آدم در چنین شرایطی که اوضاع شدیدا قورمه شبزی است یگانه رسالتش پختن سبزی پلوست!

اما در طبخ سبزی پلو چند فاکتور مهم هستند. یکی از این فاکتور ها «عزم جدی دولت احمدی نژاد برای ایجاد دانشگاه های دخترانه و پسرانه» است. این مسئله خیلی خاصیت سبزی پلویی دارد. یعنی در نگاه کلان می توان حس کرد که حس «همه جا حمام بینی» در تزاید است و هر لحظه و هر مکان برای خودش حمامی است. این نگاه که از دستاورد های چند سال اخیر است را باید جدی گرفت. خوب است همه چیز را جداسازی کنند تا اطلاع ثانوی دخترا با دخترا، پسرا با پسرا. این شعار این روزهاست به امید آنکه روزی ... البته احمدی نژاد چند سال پیش گفت در ایران این جورش را نداریم اما گویا تلاش می کنند جز اینجوریش، چیزی نداشته باشیم.

یک خبر لذت بخش دیگر سبزی پلو را خوشمزه تر می کند: «نرخ طلاق در کشور 17 درصد و نرخ ازدواج 13 درصد است» یعنی یقین دارم اگر این خبر را بگذاریم پیش روی مسئولین دولت احمدی نژاد خواهند گفت این دستاوردی بزرگ است و ما در چهار سال اخیر تلاش های زیادی در جهت عقل گرا کردن جامعه مردان ایران انجام داده ایم و ... البته یک سویه دیگر ماجرا هم این است که درصدها چندان مهم نیست. اساسا هیچ درصدی تا به 63 درصد نرسیده مهم نیست. به آنها هم که بگویند رسیده شما سوال بفرمایید کو؟!

سبزی پلو را دم بگذارید، زیر آن را کم کنید و زیر لب بخوانید «شهرام ناظری در فرودگاه سوال و جواب شد.» چند روز پیش هم یک مقادیر معتنابهی اقدامات مشابه برای محمدرضا شجریان اتفاق افتاده بود. البته در نهایت گفته شد مساله خاصی نبوده و فقط سوال و جواب بوده، به همین خاطر و به خاطر طبخ بهتر سبزی پلو من بدم نمی آید این سوال جواب ها را که می گویند هیچ چیز خاصی نبوده، حدس بزنم. لابد این طوری بوده که چیز خاصی نبوده؛

1) استاد صداتون خیلی قشنگه امضا میدین؟
2) من چطور می تونم خواننده بشم؟
3) چه خبرا؟،
4) خارج خوش گذشت؟ فضولی نباشد کلی پرسیدم.
5) دیگه بگو،
6) جان ما؟، و...
شنبه 19 دی 1388
« واپسین ويرايش: 03 بهمن 1388,ساعت 07:03 بدست مصطفی شفیعی » برون شده است

مصطفی شفیعی
گرداننده همه تالار ها
دیگه همه میشناسنش
*****
آفلاین آفلاین

شمار نوشته ها: 415



WWW
« پاسخ #31 : 12 اسفند 1388,ساعت 06:50 »

برو بابا دلت خوشه

از آنجا که بعضی ها معتقد بودند غذاهایی که من آشپزش هستم، شور است، من هم تصمیم گرفتم آن ستون را تعطیل کنم. تا اینجایش برای دوستان خوشحال کننده است اما بعد با عرض شرمندگی فراوان تصمیم گرفتم ستون جدیدی راه بیندازم. چه می شود کرد، حالا که شرایط این طوری است به جای آشپزی، در این زمستان می نشینیم دور کرسی و قصه تعریف می کنیم. در این ستون من هر روز قصه «مهمان های ناخوانده» را تعریف می کنم؛

یک شب بارانی زمستانی خاله پیرزن در خانه کوچک خودش نشسته بود و از پنجره به ریزش باران نگاه می کرد و احتمالاً آن را جزء دستاوردهای دولت احمدی نژاد به حساب می آورد چراکه او با 250 هزار تومن درآمد و در حالی که 220 هزار تومن اجاره همین خانه مربوط به قصه را می داد اما جزء خوشه 3 قرار گرفته بود و برای پختن آبگوشت برای مهمان هایش هم باید گوشت را کیلویی 18 هزار تومن می خرید و چاره یی نداشت جز اینکه باران و تگرگ و باد و زلزله و سیل و توفان را جزء دستاوردهای این دولت به حساب بیاورد.

باری، خاله پیرزن در همین فکرها بود که یکی در زد. خاله پیرزن پرسید؛ کیه؟ احمد توکلی از پشت در جواب داد؛ منم منم احمد توکلی، بیرون داره بارون میاد. خاله پیرزن من اومدم خونه ت تا بگم محدودسازی مطبوعات توسط دولت کار غلطی است.

خاله پیرزن گفت؛ بیا تو خیس نشی، مثل اینکه اون سری توی 13 آبان دوستان اصولگرا درباره تو شعار دادن مرگ بر منافق. تو عبرت نگرفتی ننه، تو مثل اینکه حواست نیست ننه «مطبوعات واقعی/ همت بود و موج اندیشه،» قافیه هم مهم نیست.

احمد توکلی تازه رفته بود یه گوشه نشسته بود که باز صدای در بلند شد. خاله پیرزن پرسید؛ کیه؟ یکی از پشت در جواب داد؛ من نماینده کارفرمایان در تامین اجتماعی هستم. خاله پیرزن گفت؛ ننه اسم تو از اسم واقعی پله هم درازتره،

نماینده در تامین اجتماعی گفت؛ خاله پیرزن بیرون داره بارون شدیدی میاد. از طرفی هم من سرپناه ندارم چون «تامین اجتماعی در بدترین شرایط پنجاه سال اخیر قرار دارد».

خاله پیرزن گفت؛ اینجا اگه می خوای بیای تو حرف سیاسی نزن والا این ستون رو هم می بندن، یعنی این خونه کوچیک من رو هم تعطیل می کنن. بیا تو و بگو صادق محصولی در وزارت رفاه و تامین اجتماعی کولاک کرده. هفت ماه پیش هم کولاک کرد البته توی وزارت کشور. کولاکش مهمه بقیه ش الکیه.

اونی که پشت در بود اومد رفت یک گوشه نشست که دوباره صدای در بلند شد. خاله پیرزن پرسید؛ کیه کیه؟ جواب شنید؛ من خود دولتم. خاله پیرزن، طرح جرخوردگی اقتصادی آوردم برات. خاله پیرزن گفت؛ ننه جون این خونه من هم سقفش چکه می کنه هم پنجره هاش درز داره، هم هر کاری می کنم بوی نفت از سفره ش نمیره هم... خلاصه به اندازه کافی جرخوردگی داره بذار به بدبختی خودمون برسیم.

بعد دوباره صدای در بلند شد. خاله پیرزن پرسید؛ کیه؟ جواب شنید من جشنواره فیلم فجر هستم. این دفعه خاله پیرزن عصبانی شد، گفت؛ تو اول دو نفر پیدا کن داوریت رو قبول کنن بعد سر تو بنداز پایین بیا اینجا، برو بابا دلت خوشه.
سه شنبه 13 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

خانه یا ستاد؟

در یک شب سرد زمستانی خاله پیرزن در خانه کوچک خود نشسته بود و داشت لحاف کرسی اش را پینه می زد، که دید صدای در می آید. او همین طور که زیر لب با خود می گفت کیه توی این بارون، به سمت در رفت و گفت؛ «کیه کیه در می زنه، من دلم می لرزه / درو با لنگر می زنه، من دلم می لرزه؟» کسی که پشت در بود، گفت؛ من وزیر ارشادم. شما چرا ریتمیک حرف می زنی؟ شما چرا با این لحن مساله دار و منکراتی با من سخن می گویی؟ این شعری که خواندی اصلاً مجوز ندارد. متنش هم مجوز داشته باشد، برای اجرا مجوز ندارد. برای کاست هم مجوز داشته باشد، برای اجرای زنده مجوز نداده ایم. به نظر من خانه تو، یکی از ابزار جنگ نرم است.

خاله پیرزن در را باز کرد و حسینی رفت یک گوشه یی نشست. هنوز درست ننشسته بود که دوباره صدای در بلند شد. هرکس پشت در بود خیلی عجله داشت و تندتند در می زد. خاله پیرزن گفت؛ کیه مگه سر آوردی؟ جواب شنید؛ من لوگوی روزنامه تهران امروز هستم، خاله پیرزن در را باز کن سریع بیایم تو. تا همین الانش هم به ما می گفتند یک جور زن به خصوصی هستیم، حالا این باران هم خیس مان کند لباس ها هم بچسبند به تن مان، دیگر پس فردا معلوم نیست حساب مان با چه کسی باشد؟ خاله پیرزن در را باز کرد، لوگوی تهران امروز آمد تو. بعد خاله پیرزن گفت؛ شیطون رقص باله کجا یاد گرفتی؟، لوگو گفت؛ از معاونت مطبوعاتی ارشاد، محمدعلی توقیف بپرس،

در همین اثنی دوباره صدای در به گوش رسید. خاله پیرزن هم گفت؛ کیه؟ جواب شنید؛ من محمدرضا حیدری دیپلمات مستعفی ایران در نروژ هستم. خاله پیرزن گفت؛ ننه همین کارها رو می کنی به بقیه هم چیز یاد میدی. خب این میشه که دیپلمات ایران توی ژاپن هم استعفا میده. نکن ننه این کارها رو. پس فردا تکذیب می کنن، میگن کار داشته می خواسته بره دست به آب، استعفا داده، دلیل دیگه یی هم نداره،

یک دقیقه نگذشته بود که صدای در بلند شد. هنوز خاله پیرزن چیزی نگفته بود که شجونی از پشت در گفت؛ منم شجونی، خاله پیرزن معلوم الحال. من اومدم این خانه تیمی تو را برملا کنم. تو در انتخابات هم از موسوی حمایت کردی. از چارقد سبز لجنی ات پیداست. من شواهدی دارم که خانه تو ستاد موسوی بوده. من توی تلویزیون هم ضمن به رخ کشیدن فصاحت و بلاغتم با گفتن کلماتی مانند خر، احمق، سگ و... شماها را افشا کردم. خاله پیرزن گفت؛ همین کارها تون منو کشته،

بعد از شجونی دوباره صدای در به گوش رسید یا به عبارت بهتر در شروع به لرزیدن کرد. خاله پیرزن پرسید؛ کیه؟ حسین رضازاده گفت؛ منم. خاله پیرزن گفت؛ منم کیه؟، رضازاده گفت؛ آهان از اون لحاظ؟،

بعد خودش را معرفی کرد. خاله پیرزن گفت؛ نه دیگه ننه شرمنده، درسته بارون میاد، اما اولاً تو توی خونه من جا نمیشی، ثانیاً میای به اینا آمپول مامپول می زنی واسمون دردسر درست می کنی.

همین مونده توی این سن به من بیان بگن توی این لوله تست دوپینگ بده، از شماها همین حسینی و شجونی پیش ما هستن بسه.
چهارشنبه 14 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

اینجا کسی دروغ نمیگه

یک شب سرد زمستانی در حالی که بنا بر اجبار قصه هی زرپ و زرپ داشت باران می بارید خاله پیرزن در خانه کوچک خود نشسته بود و به این فکر می کرد تا کی قرار است همین طور هر شب که باران می بارد، برایش مهمان بیاید. در همین فکرها بود که یک اس ام اس به گوشی موبایلش رسید که در آن نوشته شده بود؛ «تا فصل برف و باده/ هر روز همین بساطه».خاله پیرزن داشت با گوشی اش بازی می کرد که صدای در بلند شد. طبیعتاً بلند شد رفت دم در و پرسید کیه؟ هرچند که آگاهان معتقدند اگر خاله پیرزن مدام این سوال تکراری را نمی پرسید هم فرقی نمی کرد چون بالاخره هر کسی که بود را راه می داد داخل خانه کوچکش. به هر روی، کسی که پشت در بود خیلی متین و موقر جواب داد، من هستم بانوی محترم، سیدمحمد خاتمی. خاله پیرزن گفت ای قربونت برم سید خوش اومدی. بعد خاتمی گفت جسارت بنده را خواهید بخشید. یک مقدار احساسات پاکتان را کنترل کنید چون الان یک عده مانند ماجرای آن خانم سالخورده ایتالیایی برایمان حرف درمی آورند. بعد خاتمی وارد خانه شد و گفت؛ «مسائل با فشار و سخت گیری حل نخواهد شد.» هنوز جمله اش تمام نشده بود که خاله پیرزن گفت سید جان، صحبت در مورد کرامت انسانی در همه کس کارگر نیست. یعنی تا آنجا که عقل من پیرزن می رسد کرامت انسانی را با باتوم ارج نمی نهند یا حتی اگر با باتوم بشود یک مقدار احترام گذاشت با گاز اشک آور دیگر نمی شود. آنها مشغول همین حرف ها بودند که یکی دیگر در زد. خاله پیرزن پرسید کیه؟ یکی از پشت در گفت من نیکزاد هستم. خاله پیرزن گفت باش، خب نیکزاد دیگه کیه؟ نیکزاد گفت من وزیر مسکن دولت احمدی نژاد هستم. خاله پیرزن گفت وا، چه بی مزه. بعد در را باز کرد و نیکزاد آمد تو. هنوز نیامده گفت؛ «اجازه نمی دهم قیمت مسکن افزایش یابد.» خاله پیرزن گفت ننه خدا خیرتون بده، همین خونه کوچیک و کلنگی من در دوره این آقا (به خاتمی اشاره کرد) متری 500 هزار تومان بود از وقتی شماها اومدین و هی از این حرف ها زدین رفت بالا، الان هم صفدر، بچه فرنگیس خانم همسایه مون که مث شما تو کار بنگاه مسکنه میگه متری یک و نیم قیمتشه. خلاصه خواستم سیاه نمایی نکنم و ازتون تشکر کرده باشم،

در همین احوالات طبعاً مثل سایر شب های سرد بارانی باز در خانه خاله پیرزن به صدا درآمد و این بار منوچهر متکی پشت در بود. او تا در جواب پرسش خاله پیرزن که طبق معمول پرسیده بود کیه، گفت منوچ متکی، خاله پیرزن اخم کرد و گفت ننه چرا اومدی اینجا، تو که خودت خونه داری. متکی پرسید کدوم خونه؟ خاله پیرزن گفت؛ همین دو روز پیش توی اینترنت بودم، خوندم پیش قذافی بودی بهت گفته «لیبی خانه ایرانیان است.» شرمنده، تو برو همون خونتون، در حالی که خاله پیرزن داشت متکی را راهنمایی می کرد برود خانه شان دوباره صدای در بلند شد، اما یک جور به خصوصی بلند شد، خاله پیرزن رفت دم در، گفت کیه، یک جور مخصوصی گفت کیه؟ بعد صدایی پیچید که می گفت من احمد بورقانی هستم. دو سال پیش توی همین روزها فوت کردم ننه جون. ننه اومدم بهت سر بزنم چون منم یه زمانی توی شبای بارونی مهمونت بودم، خواستم بهت بگم اینجا جام خوبه ننه، اینجا کسی ظلم نمی کنه، اینجا کسی زور نمیگه، اینجا کسی نمیگه باید تک صدایی حاکم باشه، اینجا آزادی هست، محبت هست، اینجا... از همه مهم تر اینکه اینجا کسی دروغ نمیگه. اینجا کسی دروغ نمیگه ننه.
پنجشنبه 15 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

تونل توحید مصداق جنگ نرم است

خاله پیرزن در شب سرد زمستانی در حالی که باران شدیدی می آمد در خانه کوچکش نشسته بود و داشت با یک آقا پیرمردی چت می کرد. از طریق چت به او می گفت؛ «دیگه نه بهت میل می زنم، نه اس ام اس میدم، نه چت می کنم.» آقا پیرمرد می گفت؛ «آخه چرا؟» خاله پیرزن براش زد؛ «گفتن همه را چک می کنن،» آقا پیرمرد هم می گفت؛ «خوف نکن، خوف نکن، ما همه با هم هستیم،»

خاله پیرزن هم می گفت؛ «صحبت ترس نیست، صحبت آبروئه،»

آقا پیرمرد هم براش زد؛ «عشق ما رو دزدیدن/ دارن باهاش پز میدن.»

وسط همین مکالمه اینترنتی طبق معمول سر و کله مهمان های ناخوانده پیدا شد و وقتی خاله پیرزن پرسید کیه؟ اولی گفت؛ من تونل توحیدم، من یک افتتاحیه مردمی برگزار کرده ام، افتتاحم را از ته بریدن، انصافاً درد داشت. یعنی پخشش نکردن.

خاله پیرزن گفت؛ یعنی چی افتتاح مردمی؟ تونل توحید گفت؛ یعنی مردم، نه مسوولین،

خاله پیرزن گفت؛ ننه جون از این حرفا نزن، همین جوری هم تو مشکل داری. اول اینکه تونلی و فعالیت هات مخفیه و دیده نمیشه که این از مصادیق بارز جنگ نرمه. بعدش هم اینکه افتتاحت مشکل داشته که این یکی دیگه از مصادیق جنگ سفته، اون وقت کار دستت میده، می گیرنت. الان که همین نرمش رو هم می گیرن هفت ماه می مونی اون تو. حالا بیا برو یک گوشه بشین. تونل یک گوشه نشست و صدای در بلند شد.

این دفعه رئیسی، معاون قوه قضائیه پشت در بود. هنوز در کامل باز نشده بود که به خاله پیرزن گفت؛ «مساله زندان کهریزک حاشیه بود.» خاله پیرزن هم گفت؛ «درست میگی ننه. مگه چی شده بود. بیخودی شلوغش کردن. یه چند نفر بر اثر اشتباهات حاشیه یی، بی اهمیت، بی مقدار، کمرنگ، یواش مرده بودند. طوری شون نشده بود که.»

رئیسی که دید خاله پیرزن این طور برخورد کرد، گفت؛ تازه ننه مژده بدم همین روزا 9 نفر دیگه رو هم اعدام می کنن. بعد خاله پیرزن گفت؛ تو انگار معنی گوشه کنایه رو متوجه نمیشی ننه. راحت باش برو تو یک «حاشیه» بشین برای خودت. دوباره در زدند. خاله پیرزن پرسید؛ کیه؟ اونی که پشت در بود، جواب داد؛ من روزنامه اعتمادم. خاله پیرزن گفت؛ این متنی که از مصاحبه میرحسین با سایت کلمه چاپ کرده بودین، خوندم. اساساً و کلاً چرا؟،

اعتماد گفت؛ آخه باید شما و سایر خوانندگان شرایط ما رو درک کنین. خاله پیرزن گفت؛ ننه جون خب هیچی چاپ نمی کردین. اسم این کار شما جرح و تعدیل نیست، تحریفه، فکر نکن من پیرم حالیم نیست این حرفا. در ضمن این حروف توی خودت رو هم یک مقدار درشت تر کن. خوندنت برام سخته ننه،

نفر بعدی که در زد، کواکبیان نماینده اصلاح طلب مجلس بود. خاله پیرزن گفت؛ از وقتی تلویزیون نشونت داده شنیدم ادوکلن می زنی. کواکبیان گفت؛ اینکه چیزی نیست. تازه پیشنهاد دادم به مناسبت دهه فجر همه زندانی های سیاسی رو آزاد کنن. خاله پیرزن آهی کشید و گفت؛ آخی، طفلکی، خوب میشی، خیلی زیر بارون موندی، نه؟ چاییدی، واسه اینکه روشن شی، برو در حاشیه این رئیسی بشین.
شنبه 17 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مهندسی بهتره یا عملگی؟

در شب سرد زمستانی، در حالی که باد می آمد و باران شیشه های پنجره خانه کوچک خاله پیرزن را خیس کرده بود، خاله پیرزن در زیر کرسی احتمالاً به قیمت نفت برنت دریای شمال فکر می کرد و البته زیر لب زمزمه می کرد «تا فصل برف و باده/ هر روز همین بساطه» ناگهان صدای در به گوش رسید. البته کارشناسان و اهل فن معتقدند استفاده از عبارت «ناگهان» چندان هم درست نیست چراکه این در زدن و در باز کردن ها کار هر شب پیرزن شده است اما چون کارهای نادرست دیگر هم به اندازه کافی طی چهار سال و نیم اخیر اتفاق می افتد و تازه با آن پز هم می دهند(،) پس ایرادی نمی توان گرفت. به هر روی خاله پیرزن رفت دم در و پرسید کیه؟ طرف گفت من محمود احمدی... خاله پیرزن گفت کسی خونه نیست، این یک پیام ضبط شده است. لطفاً پیغام بگذارید.

طرف گفت من محمود احمدی بیغش هستم، خاله پیرزن در را باز کرد. احمدی بیغش گفت؛ موسوی، خاتمی و کروبی جنایتکارند. خاله پیرزن گفت آره ننه جون همه که مثل شماها خوب و درست و مودب و فهمیده نیستن. حالا ننه تو چرا اینقدر ناجور آب کشیده شدی؟ با رسایی می گردی؟، بیغش گفت نه، به خاطر بارونه. این بارون توطئه مشترک سران فتنه است که تحت نظر سیا می باره. خاله پیرزن گفت کدوم سیا؟ بیغش گفت ابر سیاه، البته همه اینها به یک جای استکبار وصل هستند،

بعد دوباره یکی دیگر در زد. خاله پیرزن در را باز کرد. پشت در «جبهه اصلاحات» بود. سلام کرد آمد تو و از خاله پیرزن دعوت کرد در 22 بهمن به راهپیمایی بیاید. خاله پیرزن گفت ننه جون ما هر بار می ریم خیابون، حتی واسه خرید پنیر، باتوم می خوریم. چشم 22 بهمن هم میایم اما دوستان توجیه شدن که کتک نزنن؟ جبهه اصلاحات جواب داد 22 بهمن متعلق به هیچ جناح خاص یا مشرب به خصوص سیاسی نیست. خاله پیرزن گفت حق داری ننه سرما خوردی بیرون، تب داری، نفر بعدی که در زد روزنامه رسالت بود. او قبل از اینکه خاله پیرزن در را باز کند هل داد و آمد داخل، خاله پیرزن پرسید این چه جور وارد شدنه؟ طرف گفت مثل اینکه نشناختی من روزنامه رسالتم، خاله پیرزن گفت آها، از اون لحاظ؟، بعد رسالت رفت بالای کرسی و شروع به سخنرانی کرد؛ «قدرت نرم دشمن در 13 آبان، 16 آذر و عاشورا به رخ ملت کشیده شد.» خاله پیرزن که گوش هاش سنگین بود،پرسید؛به کجا کشیده شد؟

رسالت گفت اولی رخ، دومی ملت. خاله پیرزن گفت شما هم اهل بخیه یی شیطون؟، شطرنج بازی می کنی؟ رسالت مایوس رفت یک گوشه نشست.

بعد باز صدای در بلند شد. خاله پیرزن در را باز کرد. کروبی بود. کروبی گفت ننه جون مرحوم ما آدرس شما رو داده بود. گفت توی شبای بارونی این آدرس به دردت می خوره. بعد اومد تو و گفت؛ «در آستانه 22 بهمن می خواهم بگویم انتخابات ریاست جمهوری دهم همراه شد با مهندسی آرای مردم.» خاله پیرزن گفت ننه جون من از شما تعجب می کنم آخه چرا با کارهای مهندسی مخالفی؟ آخه چرا با امور مهندسی ساز مشکل داری؟ اگر انتخابات رو مدل عملگی انجام می دادن خوب بود؟ طفلک صادق محصولی اونقدر زحمت کشید مهندسی کرد شماها به جای تشکر این حرفارو می زنین. الان هم زحمتش دیده نمی شه، خط فقر رو تلاش کرده، رسونده به هفتصد هزار تومن باز کسی این همه پیشرفت رو نمی بینه.
یکشنبه 18 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

ثبت در تاریخ

خاله پیرزن در شب سرد زمستانی زل زده بود به پنجره و باران را نگاه می کرد و منتظر ماند صدای در را بشنود که شنید، کسی که پشت در بود خودش را غلامحسین اسماعیلی رئیس سازمان زندان های کشور معرفی کرد. خاله پیرزن در را باز کرد و گفت؛ بیا تو غلامحسین اسماعیلی رئیس سازمان زندان های کشور. او آمد تو و گفت؛ «اوین زندان محسوب نمی شود و پاسارگاد هم نداریم.» خاله پیرزن جواب داد؛ غلامحسین اسماعیلی رئیس سازمان زندان های کشور بگو ببینم اگر اوین زندان نیست پس الف) پارک شهر است؟ ب) شهربازی است؟ ج) استخر، سونا و جکوزی است؟ د) آها یعنی پیش کهریزک هتل محسوب می شود؟ بعدش هم غلامحسین اسماعیلی رئیس سازمان زندان های کشور، اگر پاسارگاد ندارید پس نمایندگان مجلس می خواستند از کدام پاسارگاد بازدید کنند؟ الف) مقبره کوروش؟ ب) مجتمع مسکونی پاسارگاد؟ ج) اسم یک پاساژ است که در آن لباس زیر می فروشند؟ د) تو هم به طنز علاقه مندی؟، در عین حال غلامحسین اسماعیلی رئیس سازمان زندان های کشور همین طور که داری می روی، یک گوشه یی بنشینی برایم... که غلامحسین اسماعیلی رئیس سازمان زندان های کشور گفت؛ خاله پیرزن چرا اینقدر هی تندتند اسم و سمت من را تکرار می کنی؟ خاله پیرزن جواب داد؛ برای ثبت در تاریخ،

بعد دوباره صدای در بلند شد. خاله پیرزن که در را باز کرد دید مهدی کلهر پشت در است. او در حالی که اطراف را می پایید سریع آمد تو. خاله پیرزن گفت؛ «گیسو کمند، ابرو بلند، مو فرفری، با این عجله سر می بری؟،» کلهر گفت؛ نه ننه زنم رو یک مقدار ضرب و جرح کردم که کبودی های او رسماً از دستاوردهای دولت محسوب می شود اما به جای تقدیر و تشکر رفته شکایت کرده. می خواهند من را بگیرند، خاله پیرزن گفت؛ آها به همه گفتی زدی، می خوای ما هم بگیم زدی؟، به زنت میگم خودشو ناراحت نکنه. آثار محبت و ملایمت تو و دوستانت تن خیلی ها را کبود کرده، این یک مساله شخصی محسوب نمیشه، حالا بگو ببینم وقت زدن از باتوم و گاز فلفل هم استفاده کردی؟ کلهر گفت؛ نه چون به آزادی در حد نزدیک به مطلق اعتقاد دارم، فقط از چک و لگد استفاده کردم. بعد دوباره یکی در زد. خاله پیرزن پرسید؛ کیه؟ جواب شنید؛ من غلامحسین کرباسچی هستم و اعلام می کنم کسانی باید ایران مهد اسطوره های تاریخ ساز را ترک کنند که به آن خیانت کردند. خاله پیرزن گفت؛ حتماً ننه، الان زنگ می زنم بهشون میگم فقط تو هم یک ارفاقی کن، امشب خیلی بارون میاد دیروقت هم هست، بذار فردا از ایران برن، حالا برو یه گوشه بشین خشک شی.
دوشنبه 19 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

گرین مایل

کماکان شب های سرد زمستانی ادامه داشت و در یکی از آنها خاله پیرزن در خانه کوچکش نشسته بود و به باران نگاه می کرد. البته چاره یی جز نگاه کردن به باران هم نداشت. هم بهتر از تلویزیون تماشا کردن بود، هم چون پارازیت زیاد بود و ماهواره قابل استفاده نبود بهتر بود همان باران را نگاه کند. به هر روی در زده شد و خاله پیرزن پرسید کیه؟ کسی که پشت در بود جواب داد من احمدی مقدم فرمانده نیروی انتظامی هستم. خاله پیرزن گفت؛ ننه شما در روز طی ساعات اداری نمی تونین مردم رو بگیرین که هی نصف شب می ریزین خونمون؟ خب حالا حکم هم داری ننه؟ احمدی مقدم گفت؛ نه ننه جان، بیرون بارون میاد اومدم خونه ت. این بار استثنائاً جلبت نمی کنیم، بعد آمد داخل و گفت؛ «من و رادان در کهریزک نقشی نداشتیم.» خاله پیرزن هم جواب داد آره راست میگی ننه، توی ماجرای کهریزک شماها نقش نداشتین، من تحقیق کردم. اینا نقش داشتن؛ عفت نخ انداز؛ نامبرده با اصلاح نامناسب صورت بازداشت شدگان باعث ایجاد جرح در نواحی فوقانی بدن آنها شده بود. جکی چان؛ شماها که نزدین لابد اون اومده زده رفته. میرحسین موسوی، کروبی، خاتمی؛ نامبردگان اساساً در تمام اتفاقات و اشتباهات از دوره سنوزوئیک تا حالا نقش اساسی ایفا می کنند. قورمه سبزی، این عنصر معلوم الحال را عده یی خواندند، عده یی خوردند و عده یی هم سرشان بوی آن را می داد، در نهایت ماجرای همگی به یک جا انجامید،

بعد خاله پیرزن رو کرد به احمدی مقدم و گفت؛ حالا خیالت راحت شد؟ برو یک گوشه بشین. نفر بعدی که در زد روح الله حسینیان بود. اما وقتی خاله پیرزن طبق معمول پرسید کیه؟ او جواب داد من یک منتقد سینما هستم، بعد آمد تو و گفت مگه خبر نداری کلی در مورد فیلم به رنگ ارغوان نظر کارشناسی دادم و حتی گفتم کدام قسمت ها به روایت قصه نامربوط است و به فیلم صدمه زده. تازه گفتم بیش از 20 درصد فیلم را حذف کنن بعد پخش کنن. خاله پیرزن گفت ننه راستشو بگو حاتمی کیا رو هم می خواین بگیرین؟ حسینیان پرسید؛ چطور مگه؟ خاله پیرزن جواب داد؛آخه تو یا نمی دونی 20 درصد یعنی چقدر یا نمی دونی سینما چیه، یا... بگذریم برو یک گوشه بشین فقط لطف کن بذار تپه نقد سینمایی گلکاری نشده باقی بمونه،

بعد دوباره یکی در زد. خاله پیرزن که پرسید کیه، کسی که پشت در بود جواب داد؛ من فرانک دارابونت کارگردان گرین مایل (مسیر سبز) هستم. خاله پیرزن گفت؛ ننه زودتر برو دور شو الان میگن با VOA مصاحبه کردم، دارابونت گفت؛ مزاحم نمی شم مای ننه، واسه پخش به اسم فیلم من گیر دادن منم جز مسیر سبز چیزی به ذهنم نمی رسه، گفتم حالا که این حسینیان خونه شماست و رفته تو کار سینما بگو سفارش مارو هم بکنه کار ما راه بیفته.
سه شنبه 20 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

22 بهمن

خاله پیرزن دیگر حواسش به سردی هوا و ریزش شدید باران نبود چراکه از صبح تا آن موقع برایش اس ام اس و ای میل می آمد که همراه با تمام طبقات مردم در راهپیمایی پرشکوه 22 بهمن شرکت کند و او هم به شدت تصمیم گرفته بود به همراه تمام اقشار مردم در هرچه باشکوه تر شدن راهپیمایی بکوشد، اساسی. در همین عوالم بود که صدای در را شنید. محمدتقی رهبر پشت در بود. وقتی وارد شد صدا صاف کرد و گفت؛ «کنترل چند روزه اس ام اس و ای میل ها مشکلی برای کسی ایجاد نمی کند.» خاله پیرزن گفت؛ اصلاً ننه جون کنترل ای میل، اس ام اس، تلفن، داشبورد ماشین، جیب بغل پیرهن، سوراخ جوراب، پره های بینی و... افراد، نه فقط مشکل نداره که خیلی هم خوبه. فقط چون خودت میگی کنترل چند روزه اشکال نداره، حالا که مظنه دستته بگو کنترل چه مدت اگه باشه مشکل ایجاد می کنه، یعنی الف) کنترل چند روزه اشکالی ندارد و توصیه هم می شود؟ ب) کنترل چند هفته یی، حالا مگه چی میشه. ج) کنترل چند ماهه، کسی رو نمی کشه. د) کنترل چندساله، سخته، طولانیه، والا انجام می دادیم،

محمدتقی رهبر و خاله پیرزن داشتن همین حرف ها را می زدند که در زده شد و خاله پیرزن مجبور شد بپرسه کیه؟ از آن طرف جواب شنید، من محمدعلی ابطحی هستم. ابطحی که آمد تو خاله پیرزن گفت؛ جنبه داشته باش، ببین در خدمت برادرها بودی چه خوش هیکلت کرده بودن، دوباره از فرم دراومدی. یه کم دیگه چاق شی باز احساس وظیفه می کنن می گیرنت ها. بعد ابطحی گفت خاله پیرزن، این حرف های طائب رو تکذیب می کنم. من جاسوس نیستم. خاله پیرزن هم جواب داد؛ ننه جون، خب وقتی خاتمی میشه سران فتنه دیگه قبول کن باید به تو یه جاسوسی برسه دیگه. وقتی کروبی جزء خواص رفوزه شده میشه، دیگه به تو هم دوتا تجدیدی می رسه خب. غصه نخور، ببین به همه خارجی ها میگن جاسوس. این یعنی کلاس داره، خوبه. الکی غصه نخور، برو یه گوشه بشین خشک شی، زیر بارون بودی.

ابطحی که نشست، کامران نماینده مجلس آمد. کامران با خاله پیرزن سلام علیک کرد و گفت؛ «با توجه به نقش مرتضوی در پرونده فروش سوالات کنکور و پرونده زندان کهریزک انتظار نداشتیم دولت به او مسوولیت جدیدی بدهد.» خاله پیرزن گفت؛ اتفاقاً ما دقیقاً به همین دلایل انتظارشو داشتیم،

بعد دوباره در زدن و وزیر ارتباطات اومد تو (اسمش رو اینجا نمی آورم معروف نشه،)

هنوز نیومده گفت؛ «اختلال در اس ام اس ها دلیل سیاسی ندارد و به 22 بهمن ربطی ندارد. اختلال در اینترنت هم دلیل سیاسی ندارد و به دلیل قطع فیبر نوری فجیره است.»

خاله پیرزن گفت؛ ننه جون منم باید یه توضیحی بهت بدم. ننه درسته من پیرم، چشام ضعیف شده اما کور نشدم. درسته گوشام سنگین شده اما کر نشدم. درسته آدم پیر میشه روی گوش هاش مو درمیاد اما گوش هام هنوز مخملی نشده. وزیر ارتباطات احمدی نژاد گفت؛ چه ربطی داشت؟ خاله پیرزن جواب داد، توی این اوضاع و احوال تو دنبال ربط چیزها به هم می گردی؟
چهارشنبه 21 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

مناظره صفارهرندی و تاج زاده

توضیح ضروری؛ من این ستون را دو روز پیش از چاپ می نویسم که ناگزیری کارهای فنی ضمیمه است. اما مطلب امروز (سه شنبه، 27/11/88) را به خاطر تعطیلات مجبور شدم در سه شنبه بیستم بهمن بنویسم و این یعنی هشت روز عقب بودن، یعنی این مطلب را زمانی می نویسم که نه از بیست و دوم بهمن خبر دارم نه از وقایع بعد از آن و قبل از آن. اگر سر و شکل ستون یک مقدار با باقی روزها تفاوت دارد دلیلش همین است.
---
در یک روز سرد زمستانی خاله پیرزن نشسته بود و زل زده بود به در خانه کوچکش که صدای در بلند شد، در را باز کرد و صفارهرندی و مصطفی تاج زاده همزمان آمدند داخل. خاله پیرزن گفت؛ چه خبر، چی شده شما دوتا با هم اومدین؟ آنها هم مشترکاً جواب دادند؛ «اومدیم مناظره/ بزنیم حرف زیاد/ چاق بشیم چله بشیم،/ بعد بیان منو ببرن انفرادی اینم بره یه دانشگاه سخنرانی کنه با لنگه کفش بزننش.»

آن دو وارد شدند و دور کرسی نشستند. بعد صفار با کسب اجازه از حسین شریعتمداری شروع کرد به صحبت.

صفار؛ تو چرا در اغتشاشات حضور داشتی، چرا به اموال عمومی و خصوصی صدمه زدی؟ چرا با سنگ به نیروهای انتظامی زدی؟ چرا راهپیمایی 25 خرداد رو برنامه ریزی کردی؟ چرا...

تاج زاده؛ گرم شدی داری پی کل ساختمان رو می کنی؟، منو بیست و سوم خرداد گرفتن.

صفار؛ من بحث عدد و رقم ندارم. نفس کار شماها بده. ماها هیچ کدوم بحث عدد و رقم نداریم. عدد و رقم اصلاً مهم نیست. ما در مناظره های احمدی نژاد برای انتخابات این مساله رو ثابت کردیم.

تاج زاده؛ از نظر شما کلاً چی مهمه؟

صفار؛ همینه که هست. تو چرا هفت، هشت ماهه مهمان برادران زحمتکش ما هستی، باهاشون همکاری نکردی؟ چرا زحمات مردم و در واقع پول بیت المال رو هدر دادی؟ تو از اون فامیلت پیداست عضو گروه سلطنت طلب هایی. تو چرا در دادگاه از خودت دفاع نکردی؟

تاج زاده؛ وقت مناظره رو رعایت کنی بد نیست. اینجا برنامه تلویزیون نیست که مجری اون بچه هه باشه، اینجا خاله پیرزنه. راستش من 10 سال پیش از جنتی شکایت کردم هنوز رسیدگی...

صفار؛ شکایت از آقای جنتی حاشیه است. کهریزک حاشیه است.

تاج زاده؛ شما در این مدت چهار سال و نیم می دانید چه کردید؟ می دانید در این مدت چه اتفاقاتی افتاد؟

صفار؛ بله. انفجار بزرگ (بیگ بنگ) که پس از آن کهکشان ها شکل گرفت، در این مدت اتفاق افتاد. اختراع چرخ، کشف آتش، ساخت بمب اتم، بازی های المپیک، کشف دم کنی، رواج عینک ری بن در جنوب، درک فواید مسواک، ادیسون، زایش بقراط و یکسری چیزهای دیگر مثل ساخت اهرام ثلاثه یا دیوار چین هم از دستاوردهای دولت احمدی نژاد محسوب می شود. همین کل ایران باستان رو اگه صبح که از اینجا رد می شدی نمی دیدی، هنوز ساخته نشده بود، دانشمندان جوان ما ظهر تا حالا ساختن...

در همین حال صدای در بلند شد، خاله پیرزن پرسید کیه؟ 17 نفر با هم جواب دادن اومدیم تحت الحفظ تاج زاده رو برگردونیم زندان، وقتش تمومه، صفار می تونه کماکان به مناظره ادامه بده، شما هم خاله پیرزن بیا به یک سوالاتی جواب بده، در غیاب تو مناظره تک نفره صفار رو این بچه هه مجری دیروز، امروز، فردا، پس فردا، هفته دیگه، چراغونی پارسال، برفً سال دیگه... اداره می کنه.
سه شنبه 27 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

امید

خاله پیرزن در خانه کوچکش نشسته بود و دمغ به نظر می رسید. طبق معمول قصه مهمان های ناخوانده، مانند تمام تاریخ داشت باران می بارید. خاله پیرزن هم زیر لب می گفت همه تاریخ سیاسی معاصر همین طور بوده. معلوم نبود این حرف را چرا می زد چون به ستون ما و اساساً داستان مهمان های ناخوانده هیچ ربطی نداشت. در همین اثنی صدای در به گوش رسید. خاله پیرزن رفت در را باز کرد. یکی آمد داخل. خاله پیرزن به پسر جوان برومند نگاه کرد و گفت؛ ننه جون اسمت چیه؟ جوان گفت؛ من امید هستم. بعد خاله پیرزن رفت به ادامه دمغ بودن خودش ادامه بدهد. امید گفت؛ ننه جان چرا ناراحتی؟ خاله پیرزن گفت؛ چند روز پیشتر رفته بودم سبزی خوردن بخرم ولی قاطی اونایی که بادمجون می خریدن شدم. تره بار محل هم اصلاً میونه یی با سبزی خوردن نداشت، ننه دو ساعت قاطی اینایی که بادمجون خریده بودن مجبور شدم وایسم. امید گفت؛ امیدت به خدا باشه ننه. الان هم خسته یی، یه گوشه بشین هرکی در زد من در رو باز می کنم برات. هنوز حرفش تموم نشده بود که صدای در بلند شد و سردار رادان آمد داخل. سریع هم درباره میخ و تابوت یک حرف هایی زد، خاله پیرزن گفت؛ حرف از زندگی بزن ننه، بعد رادان گفت؛ این کیه درو باز کرد؟ پیرزن گفت؛ «اسمش امیده/ باج هم نمی ده،» رادان هم گفت؛ بیخود امیده، همین حرف ها بین خاله پیرزن و رادان در جریان بود که یکی دیگر در زد. خاله پیرزن پرسید کیه؟ طرف جواب داد؛ ننه دررو باز کن که زیر این بارون هم خیسم هم خسته، هم کتک خورده و کبود. خاله پیرزن گفت؛ با مایی، بیا تو. آمد تو و گفت؛ من اسمم علی کروبی است. خاله پیرزن گفت؛ ننه چرا الکی شلوغش کرده بودی. گویا باهات شوخی کرده بودن یکی دوتا نیشگون گرفته بودن، یه هوا پک و پهلو و بر و بازوت کبود شده بوده. شده مشکی. مشکی هم که رنگ عشقه، حالا ننه اگه دست و بالت جای سیاه و کبود، سبز هم می شد باز اینقدر غر می زدی؟، نکنین این کارهارو عاقبت نداره.

دوباره یکی دیگر در زد. امید رفت در را باز کرد. طرف آمد تو. خودش را هم اینطوری معرفی کرد؛ من ارتش سایبری هستم. خاله پیرزن گفت؛ آها ننه از همونایی که خیلی خوب مشت می زنن؟ طرف جواب داد؛ نه ما هک می کنیم فقط. خاله پیرزن گفت؛ ننه حک کردن با «ح» جیمیه، طرف جواب داد؛ نه ننه اینی که ما می کنیم با «هـ» دو چشمه. فرق داره. از اون طرف علی کروبی گفت؛ ننه اون حک کردن که می گی مال تن و بدن منه. خاله پیرزن جواب داد؛ وا ننه اون که اسمش خال کوبیه، حالا مال تو این شکلی شده چون دوستان طرح کوبیسم کار می کنن، امید گفت؛ ننه جون از دمغی دراومدی ها.
چهارشنبه 28 بهمن 1388
برون شده است

مصطفی شفیعی
گرداننده همه تالار ها
دیگه همه میشناسنش
*****
آفلاین آفلاین

شمار نوشته ها: 415



WWW
« پاسخ #32 : 12 اسفند 1388,ساعت 07:46 »

غیرت سنج

شب بود و باران می بارید و خاله پیرزن نشسته بود که در به صدا درآمد. خاله پیرزن گفت؛ کیه؟ و جواب شنید محمدرضا خاتمی. در را که باز کرد زهرا اشراقی هم بود. آمدند داخل. بعد خاله پیرزن به آنها گفت؛ ننه این بار دومه توی این چند ماهه شما دو تا رو می گیرن بعد ولتون می کنن. تکلیف تون رو معلوم کنین. اگه اونجا آشنا دارین که زود آزادتون می کنن پس چرا هی می گیرنتون؟ اگه توی قسمت گرفتن آشنا ندارین اما توی بخش ول کردن آشنا دارین، خب بگین با هم هماهنگ عمل کنن. به هرحال باید معلوم شه که اگه جاذبه دارین و می گیرنتون پس چرا دافعه دارین و ولتون می کنن و...

که ناگهان علی لاریجانی در زد و آمد تو و گفت؛ «کسانی که شعار می دهند «نه غزه، نه لبنان، جانم فدای ایران» بی غیرتند.» خاله پیرزن گفت؛ ننه تو که مظنه غیرت دستته لطف کن این موارد دیگه رو هم غیرت سنجی کن،

الف) کسانی که هی دنبال رای شان می گردند و مدام می پرسند رای من کجاست 1) از اول هم غیرت نداشتن؟ 2) غیرت دارن اما رگ گردنی نمی شن؟ 3) بی غیرت بی شخصیت بی... ، اً نگو، 4) این غیرت و میرت که میگن کو؟،

ب) کسانی که بعضی افراد را تهدید به ... می کنند 1) خیلی غیرتی اند؟ 2) ته غیرت هستند؟ 3) بابا غیرت، 4- غیرت غیرت دل من شد اسیرش،

ج) کسانی که می گویند سه نقطه را دزدیدن/ دارن باهاش پز میدن 1) غیرت شان دارد مثل دزدگیر عمل می کند و این درست نیست؟ 2) جان؟ غیرتشونو میارین جلوی چشمشون؟، 3) بی غیرتی اول با همین شعارها شروع می شود؟ 4) عجب، د) غیرت غیرتم کن،

در همین بحث های بارانی و غیرت مدارانه صادق محصولی هم در زد و آمد تو. خاله پیرزن گفت؛ ننه از وقتی تو وزیر رفاه و تامین اجتماعی شدی میگن 47 میلیون نفر زیر خط فقر هستن. محصولی جواب داد؛ «هیچ کدام از اعداد در مورد خط فقر را قبول ندارم. خط فقر یک دلاری هم داریم که در ماه می شود 120 هزار تومان درآمد.» خاله پیرزن گفت؛ ننه قربون حساب کتابت برم از بیخ، تو وزیر کشور بودی نشون دادی چطوری ضرب و جمع می کنی. لازم نیست توی هر وزارتخونه یی هی اثبات کنی، محصولی گفت؛ چطور مگه؟ خاله پیرزن هم جواب داد؛ ننه جان یک دلار در هر روز می شود 30 هزار تومن در هر ماه، نه 120 هزار تومن. محصولی هم گفت؛ اتفاقاً می شود خوب هم می شود و این از دستاوردهای دولت احمدی نژاد است. شما مثل اینکه توانمندی های من در هشت ماه گذشته را دست کم گرفته اید. من می توانم بگویم هر کس روزی یک دلار درآمد داشته باشد، آخر ماه می تواند دو میلیون و 500 هزار تومن هم اضافه به خرجش پس انداز کند، هم آمار نشان تان می دهم هم نمونه عینی. یکی اش خود من، فکر کردی این 160 میلیارد را چطور جمع کردم؟
پنجشنبه 29 بهمن 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

آخرین سنگر سکوته

خاله پیرزن در خانه کوچکش نشسته بود و خیره به باران نگاه می کرد. صدای آوازی از بیرون به گوشش رسید. داشت گوش می داد که یکی در زد. خاله پیرزن طبق معمول سنواتی پرسید؛ کیه؟ و جواب شنید؛ احمد احمدی هستم رئیس سازمان تدوین کتب دانشگاهی. خواستم بگویم ما از کتب علوم انسانی در مقابل انحرافات مراقبت می کنیم. خاله پیرزن گفت؛ خیلی کار خوبی می کنین ننه. این انحراف علوم انسانی بود که سعید حجاریان رو به اون روز انداخت، البته سعید عسگر هم یک مقدار نقش داشت اما اساساً این علوم انسانی خیلی چیز بی ناموسیه. به نظر من شما باید با دو چیز برای جلوگیری از انحرافات مقابله کنید؛ یکی زنان خیابانی، دومی هم علوم انسانی. می بینی که خاک بر سرها هم قافیه هم هستن، مرده شور ترکیبشون رو ببرن. ننه به نظر من بدین خانم آقای الهام یه چند تا کتاب بنویسه. دانشگاه ها هم همونا رو درس بدن انصافاً خیلی هم از ماکس وبر بهتره.

در همین اثنی در زده شد و یکی آمد تو. به محض ورود گفت؛ «قدرت خرید مردم خیلی بالا رفته. آزادی مطبوعات در حد بسیار بالاست. امریکا بعد از حمله به افغانستان سراغ هند و چین می رود و...» خاله پیرزن گفت؛ ننه جان شما از طنزنویس های کشوری؟ فرد مورد نظر جواب داد؛ نخیر من رئیس دولت هستم. خاله پیرزن گفت؛ ننه خدا خیرت بده لطف می کنی به من بگی این چیزهایی که می گفتی واسه قدرت خرید و آزادی مطبوعات و... مال کدوم کشور بود، منم تذکره بگیرم برم اونجا یه نفسی بکشم ننه. جواب شنید که مال همین جاست. بعد خاله پیرزن ادامه داد؛ ننه جان یاس نو و کلمه سبز و صدای عدالت و سرمایه و... رو که بستین آزادی مطبوعات انصافاً به حد بالایی رسید. اگه لطف کنین همین اعتماد رو هم بسته بندی کنین دیگه آزادی مطبوعات تکمیل میشه. خدا خیرتون بده که واسه این کار محمدعلی توقیف رو گذاشتین همین طور راه که میره ازش آزادی مطبوعات می ریزه.

بعد دوباره یکی در زد و آمد تو. حدادعادل بود. گفت در فارس ماشین من را به جای ماشین موادفروش ها گرفتند و تیراندازی هم کردند. خاله پیرزن گفت؛ خب ننه بس که لاغری اشتباه پیش میاد دیگه. یه کمی بیشتر غذا بخور جون بگیری دیگه از این اشتباه ها پیش نیاد.

بعدالتحریر؛ مخاطبان قشنگ همین طور که ستون مهمان های ناخوانده را می خوانید بدانید و آگاه باشید که جدیدترین کتاب من با نام چسب زخم منتشر شده و اینجا خواستم بگویم که نگویید نگفت. هرچند خیلی آب رفته اما کار بدی از آب درنیامده.

نکته دیگر هم اینکه می خواستم درخواست کنم در صورت امکان وحید پوراستاد را آزاد کنند. اگر بشود تا همین امروز بعدازظهر ولش کنند که دیگر خیلی بهتر است و ممنون دوستان می شوم.
شنبه 01 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

جسارتاً پرچم ایران مارو پس بده

در یک شب سرد زمستانی در حالی که باران تندی می بارید و خاله پیرزن داشت به در و پنجره نگاه می کرد ناگهان صدای در بلند شد. خاله پیرزن که همین طور پیش پیش داشت به... فکر می کرد، گفت؛ «اونجا کیه کیه/ پشت دیوار کیه؟/ سایه شو من می بینم». کسی که پشت در بود گفت؛ ننه شما فائقه آتشینی؟، خاله پیرزن گفت؛ مارو به هر جا بسته بودن مونده بود همین یک قلم. یعنی توی این هشت ماه از سیا و موساد تا اینتلیجنت سرویس و ام آی شش بگیر بیا تا طاغوتی و اصغر قاتل و مدونا، بعد در را باز کرد و طرف آمد داخل و گفت؛ ننه جان من «طرح جرخوردگی اقتصادی» یا همون حذف یارانه های سابق هستم. اومدم خوش خبری بدم که اگه منو حتی یه ذره هم اجرا کنن خط فقر به سلامتی حداقل می شه یک میلیون تومان،

خاله پیرزن گفت؛ ننه باور کن خوبه. میزون می شه. چی بود هی بحث بود. یکی می گفت هفتصد تومنه یکی می گفت هشتصده. صادق (محصولی) هم که می گفت من اصلاً عدد و رقم قبول ندارم، لااقل طرح جرخوردگی اقتصادی این یه حسن رو داره که اجرا شه می شه یه میلیون سرراست. باز نمی دونم چرا می گن دولت احمدی نژاد دستاورد نداشته. داره، اونم به این گندگی.

حین همین بحث ها دوباره یکی در زد و آمد داخل خانه کوچک خاله پیرزن. خودش را پرچم ایران معرفی کرد. خاله پیرزن گفت؛ وای ننه چرا رنگ و روت عوض شده؟، چیزخورت کردن؟، چرا صورتت سبز بود، آبی شده؟ ننه بمیرم برات تورو هم رنگت کردن؟، جداً به این نتیجه رسیدم دولت احمدی نژاد دستاورد زیاد داشته. بعد پرچم آهی کشید و گفت؛ ننه اول گفتن تمام اتفاقات هسته یی طی همین چهار سال افتاده. بعد گفتن تمام سازندگی مربوط به همین چندساله بوده. بعد از اینکه تاریخ رو تغییر دادن و آمارو تغییر دادن و اسناد و مدارک رو تغییر دادن و یه چیز دیگه یی رو تغییر دادن که دارن باهاش پز می دن و... خلاصه گویا دیگه چیزی نبود تغییر بدن گیر دادن به ما سبزرو برداشتن جاش آبی گذاشتن، شدم این شکلی ننه جان.

بعد از اون، حمید رسایی در زد و آمد تو. رسایی طبق معمول عصبانی بود و گفت؛ من جوابیه دارم «اگر از ایشان (یعنی من) شکایت شود طبق قانون پاسخ های زیادی برای گفتن دارم.» خاله پیرزن گفت؛ ننه یعنی چی طبق قانون پاسخ های زیادی دارم؟، یعنی در قانون آمده؛ حمید رسایی اساساً پاسخ های زیادی دارد؟، یعنی در قانون قید شده؛ اساساً و اصولاً رسایی میزان معتنابهی پاسخ دارد؟، ننه خوبی شما؟ بیرون بارون میاد معلومه خیس شدی برو یه گوشه بشین.
یکشنبه 02 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

دلایل بازداشت ها اعلام شد

باران شدید و شب زمستان و خانه کوچک و خاله پیرزن را که دیگر بلدید؟ بله، خلاصه باز یکی در زد و خاله پیرزن در را باز کرد. پشت در سازمان میراث فرهنگی بود. آمد تو و گفت من سازمان میراث فرهنگی و گردشگری هستم، باید بگویم که از سال آینده در تعطیلات ایام سوگواری مقاصد و کشورهای غیرمجاز به تورها اعلام می شوند.

خاله پیرزن هم گفت ننه اصلاً حالا که شما به این مسائل وارد شدین، بیایین کلاً وضعیت تورهای خارجی رو مطابق ایام و تعطیلات سال طبقه بندی کنین. من خودم بهتون پیشنهاد می دم این کارها رو بکنین؛ تعطیلات نوروزی؛ تورهای ونزوئلا و روسیه مجاز به کارند. باقی تورها ممنوع. در تعطیلات تابستان با توجه به گرمی هوا تورهایی که مقصدشان جای سردسیر باشد مجاز به کارند، در این زمینه کشور روسیه پیشنهاد می شود.

اگر کسی در پاییز خواست سفر کند تورها می توانند او را به مناطق گرم تر روسیه مانند جنوب روسیه ببرند. ونزوئلا هم می تواند مدنظر قرار گیرد.

و اما تورهای متنوع، شاد، جدید و جالب زمستانه. کلیه تورها مجاز خواهند بود در فصل زمستان مسافران را به شهرهای مسکو، سن پترزبورگ، استالینگراد و... ببرند. خوش بگذره.

ننه جان راستی به من بگو این رئیس موزه ملی که سابقه اش کلاً 20 روز کار به عنوان معاون بوده، ماجراش چیه؟ درسته که از دستاوردهای دولت احمدی نژاده اما به گمونم باید یک دستاوردهای دیگه یی هم در کار باشه که یه خانم جوان معلم زبان یکدفعه بشه رئیس موزه ملی. سازمان میراث فرهنگی جواب داد؛ خاله پیرزن اولاً که به مسائل خصوصی و خانوادگی دخالت نکن، در ثانی به مسائل خانوادگی و خصوصی دخالت نکن. الان هم اگه ول کنی می خوام برم یه گوشه بشینم.

هنوز میراث فرهنگی یک گوشه ننشسته بود که صدای در بلند شد و این دفعه وقتی خاله پیرزن پرسید کیه جواب شنید من محمدجواد اردشیرلاریجانی آملی هستم. خاله پیرزن گفت وا ننه یه تیم فوتبال با هم اومدین خونه کوچیک من؟، طرف جواب داد من خودم یه نفر، همه اینهام قبول نداری در رو باز کن ببین. جواد لاریجانی وقتی وارد شد، گفت؛ «در ایران هیچ کس به خاطر اعتراض در زندان نیست.» خاله پیرزن گفت ننه منم همین رو می گم. مثلاً این شصت و پنج تا روزنامه نگاری رو که الان توی زندان هستن به دو دلیل گرفتن؛ یک عده رو به خاطر بدخط بودن (یعنی توی خطی بودن که خط خوبی نبوده،)، یه عده هم به خاطر عدم رعایت اصول روزنامه نگاری در انتخاب تیتر، بقیه کسانی هم که این مدت بازداشت شدن، رفتن زندان به این دلایل بوده؛ 1- مرتب مسواک نزده اند و لای دندان شان سبزی گیر کرده بوده که منظره نامناسبی داشته است. 2- شماره پایشان بیشتر از 42 بوده که به واقع اسراف محسوب می شود، چه خبره، 3- با همسران شان رابطه داشته اند. 4- سبزی پاک کرده اند. 5- قورمه سبزی خورده اند و...
دوشنبه 03 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

نیناش ناش

خاله پیرزن نشسته بود و برای آنکه کاری جز خیره شدن به باران هم انجام دهد، داشت روزنامه می خواند. در روزنامه تیتر زده بود؛ احمدی نژاد به سوریه می رود. این را خواند و زیرلب گفت؛ واقعاً روزنامه نگاری این مملکت مشکل داره. فکر کنم واسه همین هی روزنامه نگارهارو می گیرن، آخه توی این تیتر به این گندگی چرا قبل از کلمه سوریه، «فقط» رو جا انداختن؟، کارشون رو بلد نیستن والله.

خاله پیرزن داشت با خودش حرف می زد که در به صدا درآمد و یکی وارد شد. پرسید؛ اسم شما؟ طرف جواب داد؛ من انعکاس نور هستم. خاله پیرزن گفت؛ ننه این چه اسمیه ننه بابات واست انتخاب کردن؟، جواب شنید؛ پدر و مادرم انتخاب نکردن. آقای احمدی نژاد انتخاب کرده. خواستم توضیح بدم که تقصیر من بوده که رنگ پرچم ایران از سبز به آبی تغییر پیدا کرده بوده است یعنی دفعه اول یک ماه پیش در ماجرای معارفه مدیرعامل ایرنا بود که نورها شروع کردند یک جور خاصی منعکس شدن و رنگ یک حزب شد آبی!

بعد یک بار دیگر در یک جلسه دیگر هی نورها خودشان را کج کج انعکاس دادند و رنگ سبز آبی شد.

بعد هم در جلسه مطبوعاتی رئیس دولت دوباره نورها کج و کوله منعکس شدند و سبز پرچم بدل به رنگ آبی شد. هیچ مساله دیگری هم در کار نبود و نیست. خاله پیرزن گفت؛ ننه یه سوال دارم ازت. وقتی می اومدی خونه من بهت گفتن این پیرزنه خیلی خره؟ گفتن هوش و حواس نداره؟ گفتن چیزی حالیش نیست؟ گفتن... لااله الا الله، برو یه گوشه بشین خشک شی چون رنگ توی آب هم یک جور به خصوصی به نظر می رسه!

بعد دوباره صدای در به گوش رسید و وقتی خاله پیرزن پرسید کیه جواب شنید؛ مهدی کلهر. خاله پیرزن بفرما زد و گفت؛ من معمولاً از اهالی طنز توی خونه ام استقبال می کنم، کلهر وارد شد، صدا صاف کرد و گفت؛ در زمان شاه امریکا مامان ایران بود ولی الان فضا نباید طوری باشد که امریکا مامان نباشد اما برای جوانان مامانی باشد. خاله پیرزن گفت؛ اًوا نکن همچین، ننه جون من گیس هاتو دیده بودم اما دیگه نمی دونستم تا این حد. می دونی ننه به نظر من کشورهای دنیا چند دسته هستن. یه دسته جینگول، یه دسته فوفول، یه دسته مامان، یه دسته جیگرطلا، یه دسته جووووون، یه دسته... ننه تو یه پا کارشناس امور بین المللی ها. چرا رئیس دولت از تو توی اون پست استفاده نمی کنه؟ می خوای دفعه بعد که انگلیس بی ادبی کرد لپش رو بکشیم؟ می خوای ایتالیا حرف زیادی زد بهش بگیم جز جیگر بزنی؟ می دونی ننه جون به این مکتب فلسفی تو در جهان چی میگن؟ کلهر پرسید؛ چی میگن ننه؟ خاله پیرزن جواب داد؛ نیناش ناشیسم!
سه شنبه 04 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

چی ما؟ چی ما؟ صدا و سیمای ما؟

شب بود زمستان بود،باران بود. خاله پیرزن در خانه کوچکش نشسته بود و انعکاس نور سعی داشت رنگ سبز را از بین ببرد. انعکاس نور به این فکر می کرد که همه «سعی» می کنند اما همه «موفق» نمی شوند.

به هر حال صدای در به گوش رسید و خاله پیرزن رفت در را باز کرد. پشت در دوتا آهو بودند. خاله پیرزن گفته بود شکر خدا مثل اینکه قصه مون داره به اصلش برمی گرده. حکایت شما چیه؟ آهوها گفتند؛ می خواستن مارو پیشکش کنن به ولیعهد قطر، مارو فرستادن فرودگاه، بعد ولمون کردن، حالا هم یکی نیست تکلیفمون رو معلوم کنه، ویلون موندیم تو فرودگاه. خاله پیرزن گفت؛ ننه جان، یک زوج آهوی جوان... آخه جا قحطه رفتین فرودگاه؟ یه جنگلی، بیشه یی، لااقل پشت تپه یی، جایی... حالا البته نمی دونم کی شمارو می خواسته بفرسته قطر اما گمونم دارن آمار صادرات غیرنفتی رو بالا می برن، پریروزا پلنگ می فرستادن روسیه، حالا آهو به قطر. راست می گن آی آهو آهو آهو/ بشین به روی زانو/ غوغا به پا کن... که صدای در بلند شد. تا خاله پیرزن پرسید کیه جواب شنید که من عزت ضرغامی هستم. ضرغامی آمد تو و گفت صدا و سیما بر ماهواره پیروز است. خاله پیرزن گفت؛ دو حالت داره، ضرغامی گفت؛ کدوم دو حالت؟ خاله پیرزن جواب داد؛ عزت جان یا تو زیادی فیلم های علمی - تخیلی نگاه می کنی یا اعتماد به نفست خیلی بالاست، یعنی عزت من مرده این راندمان توام، این همه پرسنل، این همه دم و دستگاه، مدیرهایی مثل کریمان (که عشقی آدم ها رو ممنوع الکار می کنن)، برنامه سازی این همه ساعت... بعد برای اینکه مردم ماهواره نبینن پارازیت داره همه رو خفه می کنه، سریال هات اینقدر جذابه که مردم همه تحت تاثیر فارسی وان، فارسی رو با لهجه تاجیک حرف می زنن. راستی عزت، ویکتوریا بالاخره دوباره با شوهر سابقش ازدواج کرد یا نه؟ ضرغامی جواب داد؛ من ویکتوریا نمی بینم. نه از قیافه تاتیانا خوشم میاد نه از رفتار جرنیمو،

بعد از این جواب دندان شکن ضرغامی، الیاس نادران در زد و آمد داخل خانه، بلافاصله هم گفت؛ «بودجه دولت برای بی انضباطی تدوین شده است.» خاله پیرزن گفت؛ خب ننه انتظار داشتی جداً دولت بودجه رو واسه چه چیزی تنظیم کنه؟، طبیعیه که هر چیزی باید مطابق کارکردش تنظیم بشه دیگه. تو مثل اینکه به دستاوردهای دولت احمدی نژاد توجه لازم رو نداری ها.

در همین اثنی دوباره صدای در به گوش رسید. خاله پیرزن پرسید کیه و جواب شنید؛ میرتاج الدینی نماینده مجلس هستم. میرتاج الدینی که آمد تو، بعد از سلام علیک و با دیدن آهوها داشت می خواند آی آهو آهو آهو... که چشمش به ضرغامی افتاد و سریع تغییر داد و خواند؛ آهویی دارم خوشگله/ فرار کرده ز دستم، بعد هم گفت؛ دولت انتظار دارد مجلس به لایحه بودجه خیلی دست نزند. خاله پیرزن گفت؛ ننه به دولت بگین از این به بعد تعیین کنه چقدر می شود دست زد. خیلی دست نزند یعنی چقدر دست بزند؟ یعنی به کجای بودجه دست بزند، به کجاهایش دست نزند؟ یعنی...
چهارشنبه 05 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

زبان جدید دیپلماتیک

امان از شب بارانی که ول کن ماجرا نبود، خاله پیرزن هم چشم به در نشسته بود که یکی در زد و هنوز پرسیده نشده بود کیه، که جواب داد؛ من منوچهر متکی هستم. خاله پیرزن زیر لب گفت؛ آها منوچ خارجی. بعد در را باز کرد و متکی در حالی که قدم در خانه کوچک پیرزن می گذاشت برای شروع اختلاط کردن گفت؛ «آمانو مدیرکل جدید آژانس بین المللی انرژی اتمی، باید فعلاً آب بندی شود.» خاله پیرزن هم گفت؛ ننه جان این ادبیات دیپلماتیک تو و دوستات واقعاً روح آدمو شاد می کنه. راستی تو به روح که اعتقاد داری؟ بعد هم ادامه داد؛ منوچ جان حالا که اعلام کردی این آمانو باید آب بندی بشه این موارد دیگه رو هم بگو بذار کار دنیا سر و سامون بگیره؛

- یکی روغن دیوید میلیبند را عوض کند.

- جهان در انتظار آچارکشی سارکوزی.

- اگر دو تا تقه به جلوبندی تونی بلر زده می شد خاورمیانه درگیر جنگ نمی شد.

- اسد، پسرجان بده من اون آچار رینگی رو.

- در حالی که غرب یاتاقان زده، روسیه داره مث بنز کار می کنه.

- ما سعی می کنیم فقط با کشورهای رینگ اسپورت رابطه برقرار کنیم.

- به زودی موتور اوباما را پیاده خواهیم کرد.

بعد متکی از خاله پیرزن تشکر کرد و گفت؛ این حرف ها گام بزرگی در فضای جدید دیپلماسی ما خواهد بود. در همین اثنی مهدی کلهر در زد و وارد شد. خاله پیرزن گفت؛ ننه حق داری یه شب درمیون میای اینجا. حق دارن ننه، حالا بیا تو. کلهر آمده نیامده گفت؛ دوم خرداد قدم های آغاز انقلاب مخملی بود. خاله پیرزن گفت؛ ننه توی دم و دستگاه دولت احمدی نژاد و دوستاش جز مخمل پارچه دیگری گیر نمیاد. تترونی، ساتنی، ژرژتی، چیتی... تازه خبر نداری گیسوکمند که انتخابات 18 خرداد 80 هم کودتای نوژه بود، اسم واقعی خاتمی هم آرنولده. اینشتین یکی از دانشمندان جوان هسته یی ما بود که غرب به نام خودش زد. کفش وسیله یی است که مردم روی پیرهن یا کت به تن می کنند. تن ماهی ابزار دست صهیونیسم بین الملل است و... ایشالا حال تو هم خوب میشه، برو یه گوشه بشین.

کلهر هنوز درست ننشسته بود که صدای در بلند شد. خاتمی پشت در بود. خاله پیرزن بفرما زد و بعد گفت؛ ننه سیدجان این بیانیه آخر مهدی کروبی رو خوندی؟ من از اینترنت خوندم،یه پرینتش رو هم میدم به تو. حالا کارت چیه اومدی؟ خاتمی گفت؛ خواستم بگویم حفظ امنیت روزنامه نگاران با حکومت است. خاله پیرزن هم گفت؛ خب ننه واسه همین همه شونو دارن می گیرن می برن یه جای امن نگهداری کنن دیگه، راستی سید تو از این جور مودب متین حرف زدن انصافاً خسته نشدی؟
پنجشنبه 06 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

هر کی نخوره خره!

در شبی سرد و زمستانی در حالی که باران شدیدی می بارید خاله پیرزن نشسته بود پای تلویزیون و داشت یک فیلمی را که در آن یک عده انسان به شدت غیور و سفت(،) وارد یک خوابگاهی می شدند تماشا می کرد.

در آنجا می دید که عده یی جهت تعلیم و تربیت بهینه تعدادی محصل دانشگاه از ابزار پیشرفته و نوع امروزی ترکه آلبالو استفاده می کردند و در نهایت فیلم نشان می داد انصافاً چوب همیشه تره/ هر کی نخوره خره، و چنان این اقدام مفید و انسانی سریعاً جواب می داد که می شد آثار تربیت شدن این افراد را به وضوح در نواحی مختلف بدن تماشا کرد،

در همین حین یکی به خاله پیرزن تلفن کرد. او گفت؛ الان دارم فلان فیلم را می بینم، بعداً زنگ بزن. کسی هم که پشت خط بود گفت؛ ای شیطون یوتل ست می گیری؟ و خاله پیرزن گوشی را گذاشت. بلافاصله صدای در به گوش رسید. سعیدی از مسوولان سپاه پشت در بود. آمد داخل و گفت؛ «دشمن از راه دموکراسی می خواست به اهدافش برسد.»

خاله پیرزن هم گفت؛ البته کور خوانده بودند و شما عزیزان از طریق زدن فک دموکراسی راه رسیدن به اهداف شان را کاملاً مسدود کردید. ننه جان هر چه بلا و مصیبت است از دست این دموکراسی است و شکر خدا که شما دیگر چیزی برای این مقوله قبیحه باقی نگذاشته اید و عنقریب است که باقی مانده آن را هم ریشه کن کنید. سعیدی ننه جان، تو و دوستانت اگر همین صورت ظاهر این عمل ناشایست و بی ناموسی را هم بالکل از بیخ ببرید دیگر همه چیز رو به راه می شود.

همین طور که خاله پیرزن راهکارهای ریشه کن کردن دموکراسی را به سعیدی یاد می داد صدای در در فضای خانه کوچک پیچید و وقتی خاله پیرزن پرسید کیه؟ جواب شنید؛ من مهدی کروبی هستم. خاله پیرزن در را که باز کرد گفت؛ ننه جان حال علی تان بهتر شد؟ کبودی ها رفت؟ حالا چه خبر؟ کروبی هم گفت؛ من دو تا درخواست داشتم.

اول اینکه یک میدان در شهر را به ما بدهند تجمع کنیم. امنیت راهپیمایی هم با خودمان تا معلوم شود چقدر مردم می آیند. عرض دوم ام هم این است که اگر امکان دارد رفراندوم برگزار کنید.

خاله پیرزن چشم هایش را جمع کرد تا با دقت بیشتری به چهره کروبی نگاه کند. بعد پرسید؛ ننه جان شما مثل اینکه در وقایع پس از انتخابات و بعد از خوردن گاز اشک آور و باتوم خیلی بهت خوش گذشته، یعنی تا علی تان را به کشتن ندهی ول کن نیستی نه؟ خوبی ننه کلاً؟، باشه ننه من الان زنگ می زنم میگم. فکر کنم تا فردا بعدازظهر رفراندوم برگزار کنن، برو یه گوشه بشین خشک شی فعلاً.
شنبه 08 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

خنده و گریه

طبق معمول قصه مهمان های ناخوانده در تمام طول تاریخ شب سردی بود و باران شدیدی می بارید. خاله پیرزن هم تک و تنها نشسته بود. ناگهان صدای در بلند شد و خاله پیرزن ادای آدم های متعجب را درآورد و با خودش گفت؛ خداوکیلی کی می تونه باشه؟ اما برای آنکه تنوعی ایجاد کرده باشد این بار نپرسید کیه و یک ضرب در را باز کرد. راست می گویند یک لحظه غفلت، پشیمانی به بار می آورد. به هر روی پشت در رئیس دولت بود. لاجرم وارد خانه کوچک خاله پیرزن شد و گفت؛ «غرب حاضر است بمب اتم به ما بدهد.» خاله پیرزن گفت؛ ننه جان راستش رو بگو، دوربین مخفیه؟، خداوکیلی سرکاریه یعنی سه تا قطعنامه علیه ما صادر کردن، این همه توپ و تشر رفتن، الان هم آمانو این حرفا رو زده، می خوان یه قطعنامه دیگه صادر کنن... همش مال این بوده که به زور به ما بمب اتم بدن؟، یه سوال دیگه هم داشتم ننه تو خودت تنهایی اینو متوجه شدی یا باقی اعضای هیات دولت هم کمک کردن؟ یعنی می خوام بدونم این هم از پیشگویی های رحیم مشاییه یا وزارت اطلاعاتت بهت گفته؟ رئیس دولت گفت؛ ننه من از این حرفا زیاد می زنم چرا گیر دادی؟ می خوام برم یه گوشه بشینم.

در همین اثنی سیدحمید روحانی در را با لگد باز کرد و وارد شد و داد زد؛ خاله پیرزن ملعون، برای خاموش کردن فتنه تعداد زیادی اعدام لازم است. خاله پیرزن که خودش را برای اعتراف کردن آماده می کرد، گفت؛ ننه جان موافقم. موافق نباشم چه کار کنم. اصلاً به نظر من این پیشنهاد شما دوای تمام دردهاست. یعنی اگر می خواهید تورم پایین بیاید، بین 18 تا 22 نفر را اعدام کنید. حمید روحانی داشت این موارد را یادداشت می کرد که یکی در زد. خاله پیرزن که دفعه اول بابت نپرسیدن و در باز کردن نقره داغ شده بود با صدای بلند سوال کرد؛ کیه، کیه؟ طرف جواب داد؛ احمد توکلی هستم. وارد شد و گفت؛ «استدلال های دولت خنده دار است.» خاله پیرزن گفت؛ یه حرف تازه بزن ننه، یه چیزی بگو که تا حالا 70 میلیون نفر نگفته باشن. مثلاً این دفعه که اومدی بگو چه چیزهایی از دولت خنده دار نیست. توکلی گفت؛ پس ننه چرا تو اغلب مواقع گریه می کنی؟ خاله پیرزن جواب داد؛ کارم از گریه گذشته است بدان می خندم.
یکشنبه 09 اسفند 1388
- - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - - -

میرحسین و خاله پیرزن

خاله پیرزن آرام و ساکت در خانه کوچک خود نشسته بود و زل زده بود به رگبار تندی که شیشه ها را خیس می کرد.صدای در بلند شد.

خاله پیرزن در را که باز کرد دید میرحسین پشت در است. آمد تو و گفت؛ ننه ملت دوست ندارد نامه هایش، پیام هایش، گفت وگوهای تلفنی اش و پیامک هایش در معرض شنود قرار گیرد. خاله پیرزن هم گفت؛ ننه جان عجیبه برام که تو بعد از هشت نه ماه هنوز متوجه نشدی ماجرا چیه، میرحسین جان، ملت چی دوست دارد، چی دوست ندارد،چندان مهم نیست. تو مثل اینکه پیام را نگرفتی ها،

این همه آدم را ول کرده یی دنبال این هستی که ببینی خس و خاشاک چی دوست دارد؟ میرحسین گفت؛ ما اثر خس و خاشاک نامیدن مردم را دیده ایم. خاله پیرزن جواب داد؛ همین دیگه، میگن نمک نشناسین راست میگن، بد کرد گفت؟ برای شماها بد شد؟، چقدر خدمت کرد به شما؟ الان به جای دستت درد نکنه، به جای تشکر کردن، به جای تعریف و تمجید و دست مریزاد، تازه صداتو کلفت می کنی میگی اثر خس و خاشاک نامیدن را دیده ایم؟، اگر اون بنده خدا اون طور حرف نزنه اون وقت تو می تونی الان این جوری بگی؟

بعد میرحسین ساکت شد و گفت؛ ننه یه آرزو دارم.

خاله پیرزن هم گفت؛ من غول چراغ جادو که نیستم، اینجا قصه مهمان های ناخوانده است نه چراغ جادو، اما بگو. میرحسین گفت؛ آرزو دارم پوسترها، نقاشی ها، کلیپ ها و سایر آثار هنری خلق شده در یک سال اخیر بدون سانسور به نمایش گذاشته شود. خاله پیرزن گفت؛ جوون هم نیستی بگم آرزو بر جوانان عیب نیست. به زهرا بگو برات گل گاو زبون دم کنه بده بخوری، بهتر شی. هی بهت گفتم توی خارج گالری نرو، نمایشگاه نذار واسه این بود که این توقعات بیجا به وجود نیاد. میرحسین که رفت نشست دوباره در زده شد و رحیم پورازغدی داخل شد و گفت؛ «آنچه امروز در دنیا مطرح است علوم حیوانی است نه علوم انسانی.» خاله پیرزن هم گفت؛ ننه شما کارشناس همین مواردی دیگه؟ جسارتاً منظورم اینه که دامپزشکی ننه، این همسایه ما گربه داره.مدام می نالن. یه دوادرمونی میکنی، بس که صدا کردن،خواب رو از ما گرفتن.
دوشنبه 10 اسفند 1388
برون شده است

مصطفی شفیعی
گرداننده همه تالار ها
دیگه همه میشناسنش
*****
آفلاین آفلاین

شمار نوشته ها: 415



WWW
« پاسخ #33 : 12 اسفند 1388,ساعت 08:26 »

دهم اسپند ماه 1388 در اعتماد رو هم تخته کردن، من هم بنا به قراری که بود دیگه بایست این جستار رو ببندم چون نه اعتمادی هست و نه دستور آشپزی.. ولی جنبش همچنان ادامه داره و اصطلاحا سبز ها ایستاده اند.. بنده که بارم رو بستم، کارامم کردم و بزودی میرم حبسم رو بکشم، کی بیان در زندون رو باز کنن بگن کشور آزاد شده بیاید بیرون نمیدونم!

ابراهیم خان هم در واپسین نوشتارش اینطور نوشته که :

قصه ما به سر نمی رسد

در شبی سرد و زمستانی که باران می بارید، خاله پیرزن در خانه کوچک خود نشسته بود که صدای در به گوش رسید. پشت در محمد علی توقیف بود. خاله پیرزن او را راه نداد و گفت خوشحال نباش. در نهایت ما میزبانیم و تو مهمان ناخوانده. حتی اگر خودت را لوس کنی و بگویی... بذارم برم ؟ به تو خواهیم گفت حتما برو. همین حالا برو. چرا که ما ماندنی هستیم و تو رفتنی.
قصه ما به سر نمی رسد...

5 بعد از ظهر - دوشنبه 10 اسفند 1388

تارنمای سبز ابراهیم رها : http://ebrahimraha.com
برون شده است

برگه: 1 2 [3]   بالا
  فرستادن به دوستان  |  چاپ برگه  
 
پرش به :